تبلیغات
نیلوفر آبی
در بازدید

فهم شما از حقیقت پیرامون بستگی به میزان دانش شما از جهان هستی دارد، نه به باور هایتان.

متولد اردیبهشت 1368، در بهشت ایران یعنی مازندران و فعلاً کارشناس بهداشت حرفه ای هستم ولی... تخصصم چیز دیگه س، یعنی طراح گرافیک کامپیوتری هم هستم و در زمینه طراحی وب هم دستی بر آتش دارم ، این وبلاگ هم بیان هر نوعی از لحظه ها، حس ها، اتفاق ها، تجربه ها و علاقه های من در زندگی هست... تا حدی که قابل اشتراک گذاشتن باشه...

بازدید امروز
بازدید دیروز
بازدید ماه گذشته
بازدید کل
آخرین آپدیت :

پونیشا :: نیروی کار مجازی

مدتها بود که مردد بودم فیلم Boyhood  رو ببینم. از پیش با کارگردان این فیلم آشنا بودم، فیلم Before Midnight از او را دیده بودم و راستش چنگی به دلم نزد. زیاد از سبک کارهایش خوشم نمیامد. حتا میدانستم Boyhood هم همان رنگ و بوی کارهای قبلی اش را دارد. فیلمهای او تماماً گفتار محور و خارج از صحنه های پرخرج و هیجان آور هستند اما با این حال این کارگردان محبوب منتقدان و خیلی از تماشاگران عام دنیاست.

در این پست نمیخواهم راجب فیلم Boyhood نقد بنویسم چرا که منتقد نیستم. اما نمی توان از همزاد پنداری هایی که با این فیلم داشتم صرفنظر کنم. Richard Linklater کارگردان فیلم است و خوب می داند چه چیزهایی برای نقش اول داستان در نظر بگیرد تا این نقش برای تمام یا اکثر آدمها قابل درک باشد.


بدون اغراق و هیچگونه نگاه عجولانه با نقش اول داستان حس ها و تجربیات و علائق مشترکی داشتم که بسیار برایم عجیب بود. البته شاید برای خیلی های دیگر هم وجوه اشتراکی بین آنها و میسون و دیگر شخصیت ها وجود داشته باشد. اما این وجوه اشتراک مانند برای من اینها بودند: کودکی پر افت و خیز و زندگی پر سر و صدا، کودکی با کنجکاوی بسیار زیاد، کودکی همراه با دیدگاه های تازه و خلاقانه، و در عین حال به سر بردن در تنهایی، بی علاقه بودن در درس خواندن و پر تلاش بودن در علائق دیگر... 

حتا گاهی در تماشای فیلم قادر بودم حدس بزنم چه دیالوگی را "میسون" قرار است عنوان کند، نمی دانم شاید شما هم زمان دیدن این فیلم چنین اتفاقاتی برایتان افتاده، اما این فیلم حوصله سر بر 166 دقیقه ای به سادگی مرا تا پایان فیلم با نگاهی متعجب با خود برد. جزء تمام ویژگی هایی که مختص فرهنگ و کشور های  غربی بود، بقیه موارد تجربیات مشترک من و میسون بود. از اینکه او دوستان کم ولی وفاداری دارد، از اینکه او کتاب های به قول خودش سطح پایین نمی خواند و با انسانهای سطح پایین دوست نمی شود. از اینکه در مورد با جنس مخالف در پیدا کردن کسی که با او نقاط مشترک فکری داشته باشد مشکل دارد، از اینکه از همه مهمتر مانند من به عکاسی علاقه دارد و از این مهمتر در صحنه ای که در پمپ بنزین از چیزهایی عکس میگیرد که از دید خیلی ها پنهان است و این همان نوع عکاسی مورد علاقه ی من است و حتا قد و هیکل میسون که همانند من نه ورزشکار است نه دور بازو دارد . از اینکه نظرش در مورد شبکه های اجتماعی مثل فیسبوک با من مطابقت دارد،این نظرش را در سکانسی که در ماشینش هنگامی که همراه دوست دخترش مسافرت میکند بیان میدارد. از اینکه رفتارش (آرام) و نحوه ی صحبت کردنش مشابه هست در شگفتم. از تمامی این تشابهات درشگفتم.

از این ها که بگذریم این فیلم گذر زمان و عمر را به زیبایی نشان داد... عمری که همچون برق و باد میگذرد و تو نمی فهمی چگونه گذشت.... بازی زمان با تو و خواسته هایت شعبده میکند. همه ی اینها در مورد زمان است چه از دید فیزیکی آن و از چه دید ادبی. زمان است که زندگی و جهان ما را می سازد.

راستش فیلم فقط و فقط در مورد شخص میسون نیست، بلکه مادرش، پدرش، و تمامی افراد در فیلم هر کدام نقش مهمی در پیام های این فیلم دارند. هر کدام تجربیات خود را با میسون در میان میگذراند. جالبتر از آنکه میسون تفکراتش واقع گرایانه می شود و رنگ و بویی مذهبی ندارد. چندین و چند وجه اشتراک دیگر هم می ماند که گفتنش در اینجا برایم راحت نیست. هرچند چیز خاصی نیست و امیدوارم فکرتان منحرف نشود. در مورد احساساتش، کمبود هایش و خانواده ش میتوان مثالی از همین نکته ای باشد که گفتم.

اگر این وجه های اشتراک نقش اول فیلم با من نبود به هیچ وجه این فیلم ساکن را تا آخر تماشا نمی کردم.به شما هم این فیلم رو که بیشتر نمایش یک زندگی طبیعی است تا فیلم(نمایش محض) توصیه میکنماین فیلم از معدود فیلمهای جهان است که امتیاز 100 را از متا اسکور دریافت کرده که تا پیش از این فقط 10 فیلم موفق به کسب این عنوان شده بودند.

نکته ی آخر که این فیلم در مدت 12 سال همزمان با رشد نقش اول فیلم ساخته شد و هیچگونه گریم و تقلبی در کار نیست.



تقریباً دو سال پیش بود که عضو اینستاگرام شدم، اون موقه دوربین عکاسی نداشتم که عکس بگیرم، برای همین گه گاه هر عکسی که با دوربین زاقارت موبایلم میگرفتم میذاشتم تو گالریم. به هر حال مدتی گذشت و دوربین دار شدم، یه دوربین ارزون قیمت خریدم و با انگیزه عکاسی رو فقط برای دل خودم شروع کردم. گفتم شاید از این عکس های دو زاریم چند نفر خوششون بیاد، برای همین توی یه گالری خارجی (خیلی مهمه که ایرانی نباشه) عضو شدم و عکسارو اونجا آپلود کردم. خوشبختانه بازخوردش برای من خوب بود.
حالا بعد از مدتها دوری از اینستاگرام که تقریباً در این دو سال غیرفعال بود، تصمیم گرفتم برشگردونم و عکسامو اونجا هم بذارم. البته شکرگذارم که اینستاگرام مال ایرانیا نیست، حالا هم هر از گاه بعضی از عکسامو اونجا آپلود می کنم. اگه دوس داشتین می تونین از گالریم توی اینستاگرام دیدن کنین!


گالری اصلی من در نشنال جئوگرافیک



About A EVENT

مدتها بود خواستم در این مورد بنویسم، اما به دلایل گوناگون پشیمان می شدم. اما این دفعه گفتم لازم است شاید گاهی آنکه باید بداند، این را بخواند.
با یک نگاه به روزهای نه چندان گذشته ام، و مروری کوتاه بر خاطرات واپسین زندگی ام، از به یاد آوردن برخی آدمها دلسرد می شوم. از یک به اصطلاح بحث روشنفکرانه ای که با شبه دوستانم در گرفت و تا تلاش مجدد برای اعتماد کردن. داستان کوتاهی است که در یک بند کامل می شود. بی مقدمه. 
ما آدمها که ذاتاً خودخواهیم و درش که تردیدی نیست، و گاه این خودخواهی از آنجایی آغاز می شود که دیگران را هم با خودمان درگیر خودخواهی خودمان میکنیم. تنهاییم، یا کسی درکمان نمیکند، یا اگر درک میکند با ما نیست، و با اگر در کنارمان هست فکرش جای دیگریست. آمدنش یا خیلی دیر است یا خیلی زود، یا خیلی دور است یا خیلی دست نیافتنی. حرف اصلی ام روی این حاشیه های این داستان نیست. حرفم در مورد خودخواهی است.
:::::::::

اینکه کسی از شما بخواهد با او حرف بزنید، از دلواپسی و تجربیات و دلمشغولی و دانش خود بگویید شروع یک درخواست غیرخودخواهانه است، البته در ظاهر، و وقتی شما حاضر به پذیرش می شوید در ضمیر ناخودآگاه ، خودخواهی ما برای گفتن این دلمشغولی ها برانگیخته می شود، هرچند که ممکن است خیلی تابلو نباشد. و در آخر وقتی اعتماد می کنی و افکارت برایت پرورش داده می شود اشتباهاتت تازه آغاز می شود. خیلی زود دست به رویاپردازی می زنی در حالیکه روی هیچ چیز نباید حساب باز می کردی. نه به احترام و مهربانی شنونده ات و نه به حرفهای شبه روشنفکرانه اش یا به عبارتی نه به گوش هایش و نه به حرفهایش. تازه آنم ، منی که زخم خورده ی این گوش ها و دهان ها هستم...
:::::::::

از آنجا که این نوشته برای مخاطبین خاص است و از حوصله ی مخاطبین عام خارج، خویش می دانند منظورم از این حرفها چیست...
اما خود داستان:
شخصی در واپسین روزهای تابستان امسال، خواست تا با من سخن بگوید و از روی شناخت اندکی که از وبلاگم به دست آورده بود این چنین تصمیمی گرفت. اگر بنا را بر حرفهای خودش بگیریم باور من بر این است که بعضی ها دوست دارند با کسانی که متفاوت حرف میزنند و می اندیشند صحبت کنند! خب تا اینجا مشکلی نیست. ولی وقتی این صحبتها رنگ و بویی دوستانه و دوستانه تر به خود می گیرد دیگر شروعی را باید برای خودخواهی های هر یک از طرفین در نظر گرفت! علی رغم احساس خوبی که از درک متقابل وجود داشت، انتظار متقابلی وجود نداشت، و این یک مانع برای پیشروی در گسترش مکاشفه ی دو طرفه بود. من نه آنچنان خود را بری از اشتباه می دانم و نه آنکه طرف مورد بحث را سرشار از اشتباه، اما چه کنم که حقیقت مبرهن است که یک عدم درک متقابل چقدر می تواند بناهای یک ساختمان چند طبقه ی روشنفکرانه را در هم بکوبد. یک انتظار بیجا و یک حرف نا بجا. مطمئنن شایسته ی چنین پایان تلخی نبودم که در پایان آن توهین ها بشنوم، 
اما در این فرصت مغتنم است نکات اخلاقی ای که یاد گرفته ام را مطرح کنم:

1- هیچ وقت تا زمانی که چیزی اثبات نشد به کسی اعتماد نکنم.
2- رویا پردازی ممنوع!
3- روی هیچ چیزی و هیچ کسی حساب باز نکنم.
4- از قضاوت های زود و بی بن و اساس دیگران راجب خودم ناراحت نشوم و در موردشان هم چنین قضاوتهای بیجایی نکنم.
5- هیچ چیز بد و خوبی ذاتاً بد و یا ذاتاً بد نیست، هر چیزی که بر طبع ما باشد به نظر خوب و هر چیزی که مخالف طبع ما باشد به نظر بد است. پس زیاد دنبال قضاوت کردن بدی ها و خوبی های اطرافیانتان نباشید.
6- از اشتباهاتم عبرت بگیرم.
و در آخر یک نصیحت دوستانه، تمام تجسمی که از خودتان به عنوان یک انسان قابل تحمل و روشنفکر را که در ذهن دیگران ساختید را با توهین و ناسزا با خاک یکسان نکنید.

behshahr

برای دیدن تصویر در سایز بزرگ، "اینجا کلیک کنین!"
این عکس رو با تنها دوربین کامپکتم گرفتم و با یکی از پلاگین های فتوشاپ بهش جلوه ی فانتزی دادم. این عکس یک نکته هم داره! اگه بهش پی بردید خیلی دیگه این کاره اید 

... 5 6 7 8 9 10 11 ...