تبلیغات
نیلوفر آبی - مطالب ابر حس
در بازدید

فهم شما از حقیقت پیرامون بستگی به میزان دانش شما از جهان هستی دارد، نه به باور هایتان.

متولد اردیبهشت 1368، در بهشت ایران یعنی مازندران و فعلاً کارشناس بهداشت حرفه ای هستم ولی... تخصصم چیز دیگه س، یعنی طراح گرافیک کامپیوتری هم هستم و در زمینه طراحی وب هم دستی بر آتش دارم ، این وبلاگ هم بیان هر نوعی از لحظه ها، حس ها، اتفاق ها، تجربه ها و علاقه های من در زندگی هست... تا حدی که قابل اشتراک گذاشتن باشه...

بازدید امروز
بازدید دیروز
بازدید ماه گذشته
بازدید کل
آخرین آپدیت :

پونیشا :: نیروی کار مجازی
607

حس *


دیدگاه

پستهایی که گذاشتم، کوتاه و دو، سه خطی بود... دلیلش اینه که در نبود من بهتره حرفهایی زده بشه که تا حالا زده نشده... کوتاه و مختصر...  و مفهوم.



این پستم حرف ندارد، حس دارد... اگر می توانی، بفهم...
بهمن 1390


 

دیدی یه وقتایی هَس دلت می گیره! یا اینکه فکر کنی اوضاع اونجوری که دلت می خواد پیش نمی ره! یا اینکه احساس کنی همه چی هست ولی یک چیز نیست یا اینکه یه خلئی توی وجودت به وجود اومده...

دیدی هرچقدر به دیگران احساس خوب بدی هیچ پاداشی ازش نمی گیری؟ تا حالا شده؟ یا اینکه فکر کنی فقط بازیچه ای...

دیدی هیچ کس به حرفش عمل نمی کنه!؟ دیدی وقتی کم نمی زاری و دریغ نمی کنی ولی ازت دریغ می کنن و واست کم می زارن!؟

دیدی یه وقتایی انقدر دلت تنگ می شه که انگار قلبت می خواد بزنه بیرون و سراسر وجودت درد می شه!؟ دیدی وقتی احساستو به دیگران هدیه می کنی جوابتو با بی رحمی می دن!

نه اشتباه نکنین، نمی خوام مثه خیلیا بشینم تو وبلاگمو از عشق شکست خورده براتون بگمو شما هم دلتون برام بسوزه! دارم از انسانهای اطرافم می نویسم... با خیلیا که برخورد دارم...

اگه خانواده رو بذاریم کنار، انگشت شمارند کسانی که بی چشم داشت با آدم رفیق می شن...

دیدی بعضی وقتا احساس می کنی حتا خدا هم دوست نداره!

دیدی وقتی استعدادات می شن فقط یه سرگرمی برای رد شدن از دلواپسی ها و دلگیری ها؟ تا اینطوری سرت گرم بشه و کمتر دلت بگیره!

دیدی توی با همه بودن ها می شی تنها ترین ها!؟ دیدی...؟

خوب اینایی که گفتم، شرح حال همین الان منه! خوب!

اگه تو هم بعضی وقتا این احساسو داری چقدر خوبه که یه همدردو پیدا کردم واگه دیدی اصلاً اینارو ندیدی! پس خوش به حالت!

دیدی حتا به مرحله ای می رسی که از محبت کردن پشیمون بشی؟ این از همه بدتره!

اینم قسمتی از زندگیه! همش دلت می گیره! و اونوقت تمام احساسات رو روی یه کار هنری خالی می کنی! این دیگه برام شده عادت! آرامشیه برای رد شدن...

دیده باشی و ندیده باشی آخرش می بینی عمرت گذشته و با خودت فکر می کنی کاش چشمم رو نمی بستم تا بیشتر ببینم... حسرتت دیگه به درد خودتم نمی خوره...

چرا چشماتو همین الان باز نمی کنی تا ببینی هوم؟

دیدی فقط با گفتن کلمه ی متشکرم می تونی دل یکیو شاد کنی؟ دیدی می تونی با یه لبخند به دیگران انرژی مثبت بی نهایت بدی...

دیدم که خودم بارها و بارها دل ناراحت دیگرانو شاد کردم ولی توی اون لحظه کسی از دلم خبر نداشت که چقدر ناراحتم! خوب حقم دارن! چون اونا ظاهرمو می بینن که شادم... چه شادی سختیه وقتی ته دلت شاد نباشی!

دیدی چقدر حال می ده وقتی دل یکیو شاد می کنی؟

دیدی چه حس بزرگیه بخشش! وقتی می گی بی خیال!!! بخشیدمت!

نمی دونی چه حسی داره وقتی هدیه می خری...

نمی دونی چقدر حال میده وقتی برای هدفی کاری رو شروع می کنی و با انگیزه ادامش می دی...

دیدی تا حالا وقتی پولی بابت کاری که کردی می گیری چقدر حس خوبی داره!؟

از همه بیشتر وقتی با اون پولت بتونی یه چیز خوب بخری یا اینکه مشکل کسیو حل کنی...

دیدی وقتی همه خوابن می آی کنار پنجره و به آسمون شب نگاه می کنی و آسمون پر ستاره بهت آرامش میده...

اینایی رو هم که الان گفتم بازم شرح حال حس الان منه!

ساعت 2:41 بامداده! ساعت 8 صبح امتحان داریم! باید برم...


آخر قصه کجاست؟... چه کسی از آخر قصه ی رویاهامون با خبره؟ چه کسی از دست های سرد و دور ما با خبره! چه کسی از گریه های پشت پنجره ی ما با خبره؟

چه کسی اسم تو رو روی سر سخت ترین سنگ ها حک کرد؟...  چه کسی از سایه ها نترسید... چه کسی به مهتاب دلگیر شب دست رفاقت داد...؟

چه کسی گفت باش تا باشم... زنده ام برای نفس های تو...

تو آمدی و چشمم از زمین به ستاره ها دوخته شد... در پشت سیاره ی تنهایی خانه ی ستاره ی ما بود... و شب جلوه ی تمنای دست های تنهای ما...

بهار اینجاست... همینجا و دلم... هنوز با پاییز همسفر.... و شاید روزی برسد که روی همه ی برگهای پاییزی آخر قصه ما نوشته شود...

بهار اینجاست... شقایق ها همه جا هستند... و در بطن زمین دلمرده ریشه کرده اند... در تمام نازیبایی های شهر گه گداری چشمم به شقایق ها می افتد و آن لحظه برایم زیباست... تا از خود بگذرم و به یاد بیاورم در تنگنای کدام جامه ی کهنه جان می سپارم...

یاد آن روزها به خیر که می گفتم و هیچ کس حرفم را نفهمید... می ترسم از آن روز که حرفهایم را فراموش کنم! و غباری از گوهرهای ناشکفته برایم باقی بماند.

بهار اینجاست... و من در بهار شکفتم! من هم مانند شقایق... تنها... گقتم شقایق زیباست... وقتی به آن می نگری شاد می شوی... من هم در بهار شکفتم! آیا من هم می توانم مانند شقایق باشم! ؟ در ورطه ی نازیبای شهر زیبا به نظر آیم؟ شاد بودن را هدیه کنم!؟

 

www.waterlily.mihanblog.com

 

من انسانم... و هنوز خاطراتم جا مانده! سراغم را از تو می گیرم که چشم هایم برای بودنت لبریز می شدند و تو می دانی زمان چیست؟ به زمان می سپاریم تا بگذرد... تا بگذرم تا بگذری... می گوییم هرچه شد، شد... بی تفاوت...

هیچ جا، هیچ کس و هیچ گاه... جز رویایت همدمم نبود... چه بی تفاوت گذشتیم... چه بی بهانه! چه سرد...

به یاد خواهم داشت... هرچند اگر کسی به یادم نباشد... به جای خواهد ماند... این لحظه... این احساس... اکنون من پر است از پرواز در تنهایی...

فانوس به دست از جمعیت حیران شهر می گذرم... و چشمانم را می بندم... و از کوچه های پرخاطره ی عشق رهسپارم... نور فانوس از پشت پلک هایم نمایان است...

چشما یم را می بندم...به یاد می آورم... برای رسیدن به آخرین خط قصه می روم...

***

.:مجتبا،همین روز ها، وقتی که غروب بود:.


نیلوفر آبی... تنفس... حس نوشته ای از خودم 

همیشه چیزهایی هست که برای آن می توان شادمان گشت...

حتی در اوج لحظه هایی که فکر می کنی هیچ نداری!

شادمان باش از اینکه دنیا به تو لبخند می زند!

و هیچ وقت این طبیعت از تو دور نمی شود مگر اینکه تو از آن دور شوی...

پس نه به یاد چیزهایی که نداری، بلکه برای خورشید، برای صبح و برای شبنم!

برای پرواز پروانه...

برای نفس های عاشقانه!

برای گفتن عشق! برای اینکه تو خدا را داری!

شادمان باش!

*مجتبا*


1 2